تبليغاتX

طراحی سایت

قالب وبلاگ

شجره طیبه صالحين پایگاه شهیدغلامی خلخال

طراحی سایت


شجره طیبه صالحين پایگاه شهیدغلامی خلخال
به جمع بچه های مساجد خوش آمدید
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سوم خرداد 1391 توسط بچه های مساجد
امام خمینی(ره):

خرمشهر را خدا آزاد کرد.

مقام معظم رهبری امام خامنه ای:

فتح خرمشهر فتح خاک نیست فتح ارزشهاست.

امام خمینی (ره):

فتح خرمشهر یک مساله عادی نبود بلکه مافوق طبیعت است.

سوم خرداد سالروز آزاد سازی خرمشهر گرامی باد.


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سوم خرداد 1391 توسط بچه های مساجد
پایگاه مقاومت بسیج شهید معراج غلامیاز       علاقه مندان جهت شرکت در اردوی زیارتی مرقد مطهر حضرت امام خمینی(ره)ثبت نام بعمل می آورد.

جهت کسب اطلاعات بیشتر به پایگاه مقاومت بسیج شهید معراج غلامی واقع در شهرک آیت اله کاشانی مراجعه فرمائید.


نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 توسط بچه های مساجد

نام : معراج

نام خانوادگي : غلامي

نام پدر : سبحانعلي

تاريخ تولد : 1346

تاريخ شهادت : 20 / 10 / 65

محل شهادت :   شلمچه

نوع عضويت : بسيجي

 

زندگینامه

       بسيجي شهيد از تبار مومنان روستايي بود كه در خانواده پاك ومذهبي قدم به دنيا گشود. دوران ابتدايي  را تا كلاس چهارم در روستا خواند وسپس همراه خانواده خود به هرو اباد مهاجرت نمود. ودوره راهنمايي ومتوسطه را در رشته علوم اجتماعي در دبيرستان شهيد بهشتي تحصيل نمود. شهيد از همان  دوران كودكي فردي وظيفه شناس وبا تقوي وسخت كوش بود. بعد از پيروزي انقلاب او همواره در تمامي صحنه هاي انقلابي حضورداشته ودرانجمن اسلامي نقشي فعال داشت. ودر سايه تربيت صحيح اسلامي همواره دلش براي حضور در جبهه مي تپيد. وبالاخره در تاريخ 13/9/65 با شور وشوق فراوان عازم جبهه شد. وبعد از شركت در عمليات كربلاي 5 در تاريخ 20/10/65 بر اثر تركش خمپاره به شهادت رسيد. 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 توسط بچه های مساجد
بـيـستم جمادي الثاني، مـيلاد با سعـادت دخت نبـوت، ام امامت، قطـب دايـره وجود، حبـيبه ذات ربّ العـالمين، پاره تن رسول خدا(صلي الله عليه وآله وسلم)، زوجه  اميـرالمؤمنيـن عليّ مرتضي(عليه السلام) وامّ الائمة النقباء والنّجباء حضرت فاطـمة الزهـراء (عليها السلام) بر فرزند برحقش،يگانه منجي عالم بشريت حضرت صاحب‌العصروالزّمان(عجل الله تعالي فرجه الشريف)و نيز بر شيـعيان و محبين آن حضرت مباركباد. همچنين روز مادر و سالروز ولادت حضرت امام خميني(ره) بنيانگذار جمهوري اسلامي ايران را گرامي مي‌داريم.


نوشته شده در تاريخ دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391 توسط بچه های مساجد
خبرگزاری فارس: آقا معلم که روزگاری به دنبال شیک‌ترین مدهای لباس و مدل مو بود، در کمک به روستاییان سیل‌زده چنان غرق کار می‌شد که دیگر برایش مهم نبود سرتاپایش در خاک و گل فرو رفته است.
شهید معلم «امیرحسین عظیمی» فرزند محمد در 4 فروردین 1337 در محله‌ای همجوار حرم حضرت عبدالعظیم حسنی (ع) در شهرری به دنیا آمد؛ وی پس از پایان تحصیلاتش در دانشسرایی در حوالی جاده ورامین، برای خدمت سربازی به شهرستان گرگان اعزام شد که به قول خودش زجرآورترین دوره سربازی را در دوره طاغوت گذراند.


شهید عظیمی؛ در دانشسرا

اما گذراندن خدمت سربازی هم تغییری در روحیاتش ایجاد نکرد و او به قدری به پوشیدن لباس‌های شیک و گران اهمیت می‌داد که هر شب با ماشین پدرش به محله‌های بالای شهر می‌رفت و هر روز بعداز ظهر با دوستانش قرار می‌گذاشت تا با ماشین پدرش به فرحزاد، درکه یا دربند بروند.

مادرش می‌گوید «امیرحسین خوشگذرانی می‌کرد اما هیچ وقت لب به سیگار نزد یا با هیچ نامحرمی ارتباط برقرار نکرد و حرام در خوشی‌هایش جایی نداشت».


 

امیر حسین یکبار از پدرش خواست برایش ماشین بخرد و پدرش در یکی از سفرهایش به کویت برای او یک «گالانت آلبالویی رنگ» خرید و آن را به امیرحسین هدیه کرد.

امیرحسین چند ماه بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، گذرش به منبر حاج شیخ حسین انصاریان در مهدیه تهران افتاد و همین، زمینه تحولات روحی امیرحسین را فراهم کرد. او مدتی بعد لباس‌هایش را به فقرا ‌بخشید و حتی پوشش خود را تغییر داد و با نیت خدمت به خلق خدا به اداره آموزش و پرورش رفت.


شهید عظیمی بعداز تحول و دگرگونی

 

شهید عظیمی از آموزش و پرورش به یکی از روستاهای درسن ‌آباد در اطراف قوچ‌حصار از مناطق محروم خارج از تهران بود، اعزام شد؛ او  معلم کلاسی بود که شاگردانش چند دختر و پسر بچه بودند؛ وی ماه‌های پایانی عمر خود را با کودکان محروم ‌گذراند به طوری که دیگر خود را جدا از آنها نمی‌دانست.

حتی از غذای آنان می‌خورد و با آنها بازی می‌کرد. حالا امیرحسینی که روزگاری آرایش مو و لباسش جزو واجباتش بود، وقتی به کمک اهالی سیل‌زده روستای درسن ‌آباد می‌رفت برایش مهم نبود که سرتا پایش در خاک و گل فرو رفته است.


شهید عظیمی؛ مجروحیتش در جبهه

هم سفره شدن با خانواده‌های مستضعف و کمک به آنها جزو برنامه‌های اصلی امیرحسین شده بود؛ او برای اوج ‌گرفتن و برای پرواز به هر دری می‌زد.


شهید عظیمی؛ حضور در منطقه عملیاتی

 

او پس از این به جبهه‌ اعزام شد و پس از بارها اعزام به مناطق عملیاتی و یک بار مجروحیت، در تاریخ 13 اسفند سال 1362 در عملیات خیبر، رو در روی دشمن ایستاد و ‌جنگید و عاقبت گلوله‌ای سفیر رهایی‌ آخرین قطعه وجودش از زمین و زمینیان شد و در قلبش خانه کرد.


پیکر مطهر شهید امیرحسین عظیمی

اینک سال‌هاست که پیکر مطهر این معلم شهید در قطعه 26 گلزار شهدای بهشت زهرا (س) آرام گرفته است. در بخشی از وصیت‌نامه شهید «امیرحسین عظیمی» آمده است: درود به امام زمان (عج) نایب بر حقش امام خمینی که ما جوانان را از لجن‌زار گناه و معصیت بیرون کشید و راه راست و مورد پسند پروردگارمان را به ما نشان داد.

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391 توسط بچه های مساجد
 پسرم!بيا

... ولي تو مي آيي. مي دانم که مي آيي... خورشيد از سينه ديوار، در حال غروب است. و چه پرتوهاي آشفته اي!
هنوز هم بي قراري دختر کوچک، آزارم مي دهد. هنوز هم انديشه کودکان پس از من؛... گريه هاي بعد از من؛... ناله هاي مظلومانه حيدر...
امّا نه! چه مي شود کرد؟! ديگر زمان موعود فرا رسيده است. ديوار تصوير اين دو دهه سخت روزگار را، چه واضح، زيبا، گسترده، و چه غريبانه،... نشانم مي دهد! آه! اين روزها عجب دردي در پهلويم پيچيده! بازوانم عجيب تير مي کشد. نگاه مي کنم. به راستي وقتي پدرم، رسول اللَّه اين ديوار را بنا مي کرد؛ روزي که اين خانه را براي من و علي مي ساخت؛ آيا گمان مي کرد؟ اصلاً فکرش را مي کرد که روزگاري قاب ديدگان فاطمه اش، تا آخرين لحظه پرواز، همين باشد؟ همين ديوار ساده امّا مرموز!؟... خوب که خيره مي شوم، تصويرهاي زيادي از آن عبور مي کند.
همين چند هفته پيش، پشت اين ديوار، چه اتفّاقات بزرگي که نيفتاد! چه حادثه هاي مهيبي که رخ نداد!
اين سوي ديوار، من بودم و علي و جسد پيغمبر. آن سوي ديوار، مردم بودند و سقيفه. مردم بودند و نسيان. جنازه پيغمبرشان را در دست ما رها کردند. رفتند و خودسرانه و مستکبرانه، ديگران را به جاي ما نشاندند.
همين چند هفته پيش، همين چند روز قبل، اين سوي ديوار، من بودم و محسن چهارماهه. و آنسو... اوبود و لگد... او بود و آتش... همين چند روز پيش، همين چند ساعت قبل، اين طرف من بودم و گريه هايي بي امان. آن طرف مردم بودند و پيغامي زخم انگيز؛ که: »يا شب عزاداري کن يا روز!...«.
آرام جانم! با اين همه خوشحالم که کم کم لحظه هاي وداع فرا مي رسد. اين را فضّه بيشتر از هر کسي مي فهمد. و اينک زيباترين لحظات خلوت من و تو. فضّه را صدا مي زنم: »فضّه! ساعتي مرا با خويش تنها بگذار، تا با خداي خود از رنجي که از اين امّت کشيده ام، بگويم. تا از پروردگارم بخواهم بر امّت پدرم رحم کند. فرزندانم را صبري بزرگ عطا فرمايد... و موعود آخرينم، مهدي منتظرم را هر چه زودتر، براي نجات قرآن برساند... فضّه! بعد از ساعتي برگرد. اگر جوابت را ندادم، بدان که خداوند مرا حاجت روا، کرده است... و سلام مرا به مولاي مظلوم علي(ع) برسان!...«.
اين فرصت را نبايد از دست داد. ثانيه هاي گرانباري است. با تو سخن مي گويم و با تو وصيت مي کنم. حالا بيشتر از هميشه زندگي ام احساست مي کنم. و چه حسّ قشنگي! دوستت دارم. مثل محبّتي که به حسنين... نه! به زينب کوچک؟... نه! به علي؟! نه!... به رسول اللَّه؟!... نه! نه! نه! مثل هيچ کدام. تو را جداي از همه چيز و همه کس،... تو بوي فرداهاي دور از دست، فرداهايي بلند و وسيع،... تو بوي غربت آل اللَّه را در خود داري...
آه!... به ديوار و روبرو نگاه مي کنم. تصوير آن سوي ديوار آرامم نمي گذارد. يعني کوچه هاي متروک هاشمي؛ دستهاي بسته امير مؤمنان،... غلاف شمشير قنفذ، و حرکت به سوي مسجد. آن هم چه حرکتي! چه مسجدي! کدام علي؟ منبر پدرم بر خويش مي لرزيد، و کوههاي مدينه به ناله درمي آمدند.
اکنون فضّه مرا با کوله اي از خاطرات پريشان، مقابل اين ديوار پر ماجرا، تنها گذاشته، تا با تو سخن بگويم، با تو، تويي که آمدنت را انبيا الهي مژده داده اند؛ تويي که رسيدنت را تولّد هر نوزادي گواهي مي دهد.



ادامه مطلب
.: Weblog Themes By Pichak :.


تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک
بک لینک فا